جنگ و خون ریزی , جور و بیداد ء,حبس و حصر , شکنجه و آزار ,جهان به کجا می رود ؟

من از این جور و این بیداد می ترسم
از این دنیای بی بنیاد می ترسم
جهان گوش کری دارد صد افسوس
من از این ناله و فریاد میترسم
به قربائی ی عشق آورده اند " شیرین "
من از بی تابی " فرهاد " می ترسم
از این غوغای روز افزون در این شهر
نماند کوچه ای اباد می ترسم
به اه کودکان خفته در خون
جهان یکسر شود بر باد می ترسم
اگر باران مرگی در بگیرد
من از نابودی شمشاد می ترسم
چه فرقی می کند , اینجا و یا آنجا
به خون غلتد اگر " بغداد " می ترسم
آنکه زاغ است و زغن با باغ و بستا نش چکار
ساکن ویرانه ها را , کاخ شاهانش چکار
خاک میهن توتیای چشم هر ایرانی است
با وطن نا آشنا را مرز ایرانش چکار
زیر خاک سرد و سنگین شورش عشقی بپاست
بی خبر از مهر جانان شوق ایمانش چکار
بیشه های سبز مان قربانی خشک کویر
خفته در برف زمستان با بهارانش چکار
راز مستی را بجز ساقی نمی داند کسی
این خمار آلوده را اسرار مستانش چکار
این خزان اندیشه گان باور نمی دارند بهار
بسته زنجیر خار است او "گلستانش " چکار
آسمان ابری و من بارانی ام
قصههای غصه پنهانی ام
خندههایم بر لبم خشکید ه اند
در حصار زندگی زندانی ام
آسمان ابری و من بارانی ام
جزّ ستمکاران کسی یادم نکرد
کس ،رها از جور و بیدادم نکرد
سفرهها خالی و دلها مرده اند
شادی بزم شما ،شادم نکرد
در غم آن کودک افغانی ام
آسمان ابری و من بارانی ام
روز آرام زمان کی میرسد
از یکی بودن ،نشان کی میرسد
اهل عالم بار یک دارند و بس
وعده،جان جهان کی میرسد
من به یاد وحدت انسانی ام
آسمان ابری و من بارانی ام
خداوندا جهان ارزانی تو
بخون آغشته است میهمانی تو
همه خون خواره گان آزاد و سر مست
نکو یان جهان زندانی تو