کعبه دل‌

کعبه  دل‌

طبیعت را بهاران تا بیاراست

به چشمم هر چه می‌‌آید فریباست

از آن کردم طلب عمری دگر با ر

که در پای تو ریزم بی‌ کم و کاست

سرم آکنده از شور هیاهو ‌ست

ز غوغا ی درون هنگا مه‌ بر پاست

مرا با چشم تو قول و قراریست

همان عهدی که از دیرینه‌ بر جاست

هراسی در حریم تو ندارم

اگر لطف تو بر من از بلا یاست

سر و جانم فدای کوی جانان

که عاشق را ز مردن کی‌ محابا ‌ست

نماز آرم بسوی کعبه دل‌

که دلبر هر کجا هست قبله آنجاست

Read more