سحر

روز اول ماه سوم از بهار
سیصد و پنجاه و هفت بعد از هزار
آذرخشی بر شد از دور قمر
خوش دمید بر شا م تار من "سحر "
روز اول ماه سوم از بهار
سیصد و پنجاه و هفت بعد از هزار
آذرخشی بر شد از دور قمر
خوش دمید بر شا م تار من "سحر "
گفتم به عشقت زنده ام گفتی که باور میکنم گفتم جفا کمتر بکن گفتی مکرر میکنم گفتم که از اوصاف تو ، گفتی حکایت ها بگو گفتم زبانم الکن است ، گفتی سخنور میکنم گفتم بهای وصل تو روزی فراهم آورم گفتی که من کابین خود ملک سکندر می
من منتظر آمدن فصل بهارم با برف زمستان سفری نیست مرا دل در گرو لاله سرو و سمنم هست بر خار مغیلان نظری نیست مر ا از ( طاهره ) زادم نسب از تیرهی مردان ابهت با همت و با شوکت و با فر و ( جلال) است ما وارث گنجیم که
کوچههای شهرتان بوی بهاران میدهد بوی مهر و بوی عشق و بوی باران میدهد در کویر خشک سمنان سبزهها روییده اند این خبر از جوشش صد چشمه سا ران میدهد غنچهها بشکفته اند در آخرین ماه خزان با د و باران مژده وصل بهاران
هوشیار کجا دیده کسی محرم اسرار باید که شوی مستِ میِ خانه خمار پایی نزنی تا بسر عالم هستی دستی ندهد عشق که بینی رخ دلدار با دست جنون دامن جانانه گرفتیم بس عاقل و فرزانه در این کار گرفتار در خانهِ معشوقه نشانی ز خرد نیست صد علم نیرزد