سال نو

به سال نو کسی "زندان " نباشد
اسیر درد بی درمان نباشد
جهان آسوده و ایمن بماند
کسی را بیم نان و جان نباشد
به سال نو کسی "زندان " نباشد
اسیر درد بی درمان نباشد
جهان آسوده و ایمن بماند
کسی را بیم نان و جان نباشد
گفتم به عشقت زنده ام گفتی که باور میکنم گفتم جفا کمتر بکن گفتی مکرر میکنم گفتم که از اوصاف تو ، گفتی حکایت ها بگو گفتم زبانم الکن است ، گفتی سخنور میکنم گفتم بهای وصل تو روزی فراهم آورم گفتی که من کابین خود ملک سکندر می
من منتظر آمدن فصل بهارم با برف زمستان سفری نیست مرا دل در گرو لاله سرو و سمنم هست بر خار مغیلان نظری نیست مر ا از ( طاهره ) زادم نسب از تیرهی مردان ابهت با همت و با شوکت و با فر و ( جلال) است ما وارث گنجیم که
روز اول ماه سوم از بهار سیصد و پنجاه و هفت بعد از هزار آذرخشی بر شد از دور قمر خوش دمید بر شا م تار من "سحر "
کوچههای شهرتان بوی بهاران میدهد بوی مهر و بوی عشق و بوی باران میدهد در کویر خشک سمنان سبزهها روییده اند این خبر از جوشش صد چشمه سا ران میدهد غنچهها بشکفته اند در آخرین ماه خزان با د و باران مژده وصل بهاران