وعده دیدار

هوشیار کجا دیده کسی محرم اسرار
باید که شوی مستِ میِ خانه خمار
پایی نزنی تا بسر عالم هستی
دستی ندهد عشق که بینی رخ دلدار
با دست جنون دامن جانانه گرفتیم
بس عاقل و فرزانه در این کار گرفتار
در خانهِ معشوقه نشانی ز خرد نیست
صد علم نیرزد به یکی اه شرر بار
باید به طلب اشک بریزی شب و هم روز
خوبان نپسندند بجز دیده خون بار
شایسته خورشید ندیدم که شود خاک
آیینه بیاور که تجلی کند انوار
سودا نسزد مینو با گنبد مینایی
کین آتشِ هجران است وان وعده دیدار